خرید بک لینک
...خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیستتاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیستاز لبت شیر روان بود که من میگفتماین شکر گرد نمکدان تو بی چیزی نیستجان درازی تو بادا که یقین میدانمدر کمان ناوک مژگان تو بی چیزی نیستمبتلایی به غم محنت و اندوه فراقای دل این ناله و افغان تو بی چیزی نیستدوش باد از سر کویش به گلستان بگذشتای گل این چاک گریبان تو بی چیزی نیستدرد عشق ار چه دل از خلق نهان میداردحافظ این دیده گریان تو بی چیزی نیست✏ «حافظ» ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین کمالی تاريخ: شنبه 6 مرداد 1403 ساعت: 15:12

ز زلف پرشکن بتخانه چین است پنداریز خال مشکبو آهوی مشکین است پنداریچنان شد از شراب لعل رنگین چشم مخمورشکه هر مژگان شوخش تیغ خونین است پنداریرسا افتاده است از بس کمند زلف مشکینشهمیشه پشت پای او نگارین است پندارینگه دارد خدا از چشم بد، رعناییی داردکه بر روی زمین در خانه زین است پنداریازان رخسار عالمسوز در دل آتشی دارمکه هر مو بر سر من شمع بالین است پندارینپردازد به خار پای خود از بی دماغی هاز شبنم چشم گل در راه گلچین است پنداریشکوهی در نظر جا کرده از حسن گرانسنگشکه با شوخی سراپا کوه تمکین است پنداریبهاران رفت و بلبل مهر از لب برنمی داردگل این بوستان گوش سخن چین است پنداریز بس نازک شده است از گریه صائب پرده چشممنگه در دیده من خواب سنگین است پنداری✏ «صائب تبریزی» ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین کمالی تاريخ: يکشنبه 6 خرداد 1403 ساعت: 17:59

...حیف است عمر صرف تماشا کند کسیچون باز بی شکار نظر وا کند کسیآیینه است عالم و سیماب رهروانآسودگی چگونه تمنا کند کسی؟از دار پا به کرسی افلاک می نهدخود را اگر سبک چو مسیحا کند کسیدر منزل نخست فنا می شود تمامهر چند زاد راه مهیا کند کسیزین خار و خس که ریخت علایق به راه مافرصت کجاست چشم به بالا کند کسی؟عالم تمام یک گل بی خار می شوددل را اگر ز کینه مصفا کند کسیآهن دلان به آه ملایم نمی شوندچون قفل بسته را به نفس وا کند کسی؟اظهار درد، مرگ گلوگیر دیگرستچون عرض درد خود به مسیحا کند کسی؟شیرین کنیم کام چو طوطی به حرف خوشگر در شکر مضایقه با ما کند کسیخالی نکرده دامن اطفال را ز سنگظلم است رو به دامن صحرا کند کسیچون عاقبت گذاشتنی و گذشتنی استصائب چه التفات به دنیا کند کسی؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین کمالی تاريخ: سه شنبه 25 ارديبهشت 1403 ساعت: 13:06

... تا کی به بزم شوق غمت جا کند کسی خون را به جای باده به مینا کند کسی ابروت میبرد دل و حاشا است کار او با کج حسابِ عشق، چه سودا کند کسی تا مرغ دل پرید گرفتار دام شد صیاد کی گذاشت که پر، وا کند کسی دنیا و آخرت به نگاهی فروختم سودا چنین خوش است که یکجا کند کسی ای شاخ گل به هر طرفی میل میکنی ترسم درازدستی بیجا کند کسی نشکفت غنچهای که به باد فنا نرفت در این چمن چگونه دلی وا کند کسی خوش گلشنی است حیف که گلچین روزگار فرصت نمیدهد که تماشا کند کسی هرگز کسی به درد کسی وا نمیرسد خود را عبث عبث به که رسوا کند کسی عمر عزیز خود منما صرف ناکسان حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی دندان که در دهان نبود، خنده بدنما است دکّان بی متاع چرا وا کند کسی بر روضههای خلد قدم میتوان گذاشت قصاب اگر زیارت دلها کند کسی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین کمالی تاريخ: چهارشنبه 5 ارديبهشت 1403 ساعت: 13:40

...یارا بهشت صحبت یاران همدمستدیدار یار نامتناسب جهنمستهر دم که در حضور عزیزی برآوریدریاب کز حیات جهان حاصل آن دمستنه هر که چشم و گوش و دهان دارد آدمیستبس دیو را که صورت فرزند آدمستآنست آدمی که در او حسن سیرتییا لطف صورتیست دگر حشو عالمستهرگز حسد نبرده و حسرت نخوردهامجز بر دو روی یار موافق که در همستآنان که در بهار به صحرا نمیروندبوی خوش ربیع بر ایشان محرمستوان سنگ دل که دیده بدوزد ز روی خوبپندش مده که جهل در او نیک محکمستآرام نیست در همه عالم به اتفاقور هست در مجاورت یار محرمستگر خون تازه میرود از ریش اهل دلدیدار دوستان که ببینند مرهمستدنیا خوشست و مال عزیزست و تن شریفلیکن رفیق بر همه چیزی مقدمستممسک برای مال همه ساله تنگ دلسعدی به روی دوست همه روزه خرمست ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین کمالی تاريخ: چهارشنبه 22 فروردين 1403 ساعت: 16:40

...اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشدگر این درخت بخندد از آن بهار چه باشدوگر به پیش من آید خیال یار که چونیحیات نو بپذیرد تن نزار چه باشدشکار خسته اویم به تیر غمزه جادوگرم به مهر بخواند که ای شکار چه باشدچو کاسه بر سر آبم ز بیقراری عشقشاگر رسم به لب دوست کوزه وار چه باشدبگفت چیست شکایت هزار بار گشادمز بهر ماهی جان را هزار بار چه باشدمن از قطار حریفان مهار عقل گسستمبه پیش اشتر مستش یکی مهار چه باشدچو احمدست و ابوبکر یار غار دل و عشقدو نام بود و یکی جان دو یار غار چه باشدانار شیرین گر خود هزار باشد وگر یکچو شد یکی به فشردن دگر شمار چه باشدخمار و خمر یکستی ولی الف نگذاردالف چو شد ز میانه ببین خمار چه باشدچو شمس مفخر تبریز ماه نو بنمایددر آن نمایش موزون ز کار و بار چه باشد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین کمالی تاريخ: چهارشنبه 16 اسفند 1402 ساعت: 21:29

...دست مرا بگیر، که آب از سرم گذشتخون از رخم بشوی، که تیر از پرم گذشتسر برکشیدم از دل این دود، شعله وارتا این شب از برابر چشم ترم گذشتساعات عمر من همگی غرق غم گذشتدست مرا بگیر که آب از سرم گذشتمیخواستم وقف دین تو باشم تمام عمردنیا خلاف آنچه میخواستم گذشتمانند مرده ای متحرک شدم، بیابی تو تمام زندگی ام در عدم گذشتمی خواستم که وقف تو باشم تمام عمردنیا خلاف آنچه که می خواستم گذشت... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین کمالی تاريخ: چهارشنبه 16 اسفند 1402 ساعت: 21:29

.نبوده چون تو بشیری نبوده چون تو نذیرینبوده با تو شبیهی نبوده با تو نظیریتو دست شمس ببستی سر قمر بشکستیتو را به سایه چه حاجت که نیری و منیریبه بازوان معزی شکسته عزت عزیبتان نموده مکسر شکوه خیر کثیریچه بوی دلکش و نازی چه عطر شامه نوازینبی عنبر و عودی رسول مشک و عبیریگهی به عرشی و بالا گهی به فرشی و بالاگهی به شهپر جبریل و گه میان حصیریبه گمرهان بیابان نشان روشن راهیمسیر هرچه دلیلی دلیل هرچه مسیریبسان ساحل دریا سوال هرچه غریقیشبیه قطره ی باران جواب هرچه کویریستون محکم کسری نوشته ناکس و کس راکه نامه ای ننوشته چنان تو هیچ دبیریکدام مثل کدام و کدام فخر کدام استفقیر فخر تو گردیده یا تو فخر فقیری؟هم از تبار محبت هم از سلاله ی رحمتپیام آور صلحی و بر سلام سفیریکجاست نایب لایق که جانشین تو گرددعلی مگر که بیاید تو را رسد به وزیریعلی که راه ندارد بر او هراس و جهالتعلی که کفر ندارد از او گریز و گزیریهمو که شکل و شبیهش ادب ندیده فصیحیهمو که مثل و نظیرش عرب ندیده دلیریهمو که بسته لب ما "بما اقل و دل"شهمو که باک ندارد ز هیچ امر خطیریهمو که گفته طبیبش به وقت سجده درآریداگر زدند ز غفلت براو ملاحده تیریبریز باده ی رحمت به جام شیعه که چشمشبود به دست تویی که خم شراب غدیریپر از شعوری و شوری شفیع حشر و نشوریقسیم ناری و نوری به فضل و جود شهیریامین مذهب نوری امیر لشکر شوریامینی و چه امینی؟ امیری و چه امیریبه مومنان به تشفی به کافران به تجافیتو صلح آتش و آبی تو جمع تیغ و حریریتو را به تیغ چه حاجت که با کمند نگاهتهمه یلان جهان را گرفته ای به اسیریمران مرا ز سرایت هلا تویی که برایتبه زیر سایه ی طوبی خدا نهاده سریرینشسته ایم به صف تا درآیی از در محشرکز این جماعت از پا فتاده دست بگیریز من که عدت و عذری جزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین کمالی تاريخ: پنجشنبه 26 بهمن 1402 ساعت: 23:14

...شیرین دهان آن بت عیار بنگریددر در میان لعل شکربار بنگریدبستان عارضش که تماشاگه دلستپرنرگس و بنفشه و گلنار بنگریداز ما به یک نظر بستاند هزار دلاین آبروی و رونق بازار بنگریدسنبل نشانده بر گل سوری نگه کنیدعنبرفشانده گرد سمن زار بنگریدامروز روی یار بسی خوبتر ز دیستامسال کار من بتر از پار بنگریددر عهد شاه عادل اگر فتنه نادرستاین چشم مست و فتنه خون خوار بنگریدگفتار بشنویدش و دانم که خود ز کبربا کس سخن نگوید رفتار بنگریدآن دم که جعد زلف پریشان برافکندصد دل به زیر طره طرار بنگریدگنجیست درج در عقیقین آن پسربالای گنج حلقه زده مار بنگریدچشمش به تیغ غمزه خون خوار خیره کششهری گرفت قوت بیمار بنگریدآتشکدست باطن سعدی ز سوز عشقسوزی که در دلست در اشعار بنگریددی گفت سعدیا من از آن توام به طنزاین عشوه دروغ دگربار بنگرید ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین کمالی تاريخ: جمعه 22 دی 1402 ساعت: 6:52

...پیرمردی، مفلس و برگشته بختروزگاری داشت ناهموار و سختهم پسر، هم دخترش بیمار بودهم بلای فقر و هم تیمار بوداین، دوا میخواستی، آن یک پزشکاین، غذایش آه بودی، آن سرشکاین، عسل میخواست، آن یک شوربااین، لحافش پاره بود، آن یک قباروزها میرفت بر بازار و کوینان طلب میکرد و میبرد آبرویدست بر هر خودپرستی میگشودتا پشیزی بر پشیزی میفزودهر امیری را، روان میشد ز پیتا مگر پیراهنی، بخشد به ویشب، بسوی خانه میمد زبونقالب از نیرو تهی، دل پر ز خونروز، سائل بود و شب بیمار دارروز از مردم، شب از خود شرمسارصبحگاهی رفت و از اهل کرمکس ندادش نه پشیز و نه درماز دری میرفت حیران بر دریرهنورد، اما نه پائی، نه سریناشمرده، برزن و کوئی نمانددیگرش پای تکاپوئی نمانددرهمی در دست و در دامن نداشتساز و برگ خانه برگشتن نداشترفت سوی آسیا هنگام شامگندمش بخشید دهقان یک دو جامزد گره در دامن آن گندم، فقیرشد روان و گفت کای حی قدیرگر تو پیش آری بفضل خویش دستبرگشائی هر گره کایام بستچون کنم، یارب، در این فصل شتامن علیل و کودکانم ناشتامیخرید این گندم ار یک جای کسهم عسل زان میخریدم، هم عدسآن عدس، در شوربا میریختموان عسل، با آب میآمیختمدرد اگر باشد یکی، دارو یکی استجان فدای آنکه درد او یکی استبس گره بگشودهای، از هر قبیلاین گره را نیز بگشا، ای جلیلاین دعا میکرد و میپیمود راهناگه افتادش به پیش پا، نگاهدید گفتارش فساد انگیختهوان گره بگشوده، گندم ریختهبانگ بر زد، کای خدای دادگرچون تو دانائی، نمیداند مگرسالها نرد خدائی باختیاین گره را زان گره نشناختیاین چه کار است، ای خدای شهر و دهفرقها بود این گره را زان گرهچون نمیبیند، چو تو بینندهایکاین گره را برگشاید، بندهایتا که بر دست تو دادم کار راناشتا بگذاشتی بیمار راهر چه در غربال دیدیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین کمالی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1402 ساعت: 1:07

... ما گل به دست خود ز نهالی نچیده ایم در دست دیگران گلی از دور دیده ایم چون لاله صاف و درد سپهر دو رنگ را در یک پیاله کرده و بر سر کشیده ایم با بخت تیره ازستم چرخ فارغیم در دست زنگی آینه زنگ دیده ایم نو کیسه مصیبت ایام نیستیم چون صبحدم هزار گریبان دریده ایم روی از غبار حادثه در هم نمی کشیم ما ناف دل به حلقه ماتم بریده ایم دل نیست عقده ای که گشاید به زور فکر بیهوده سر به جیب تأمل کشیده ایم امروز نیست سینه ما داغدار عشق چون لاله ما ز صبح ازل داغ دیده ایم دور نشاط ما خم فتراک قاتل است ما ماه عید را به رخ زخم دیده ایم گل دام نکهت عبثی می کند به خاک ما بوی پیرهن به تکلف شنیده ایم جنگ گریز شیوه ما نیست چون شرار صدبار چون نسیم بر آتش دویده ایم از آفتاب تجربه سنگ آب می شود ما غافلان همان ثمر نارسیده ایم از جور روزگار نداریم شکوه ای این گرگ را به قیمت یوسف خریده ایم صائب زبرگ عیش تهی نیست جیب ما چون غنچه تا به کنج دل خود خزیده ایم✏ «صائب تبریزی» ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین کمالی تاريخ: چهارشنبه 8 آذر 1402 ساعت: 22:14

...سلامبه من از راه نگویید خودم میبینماز شب و ماه نگویید خودم میبینمجادههای سفرم تا به خدا نزدیک استراه را چاه نگویید خودم میبینمکاه را کوه نسازید دلم میگیردکوه را کاه نگویید خودم میبینماز فریبایی چشمان گل نیلوفرگاه و بیگاه نگویید خودم میبینمهی برای من از انصاف خود و آیینهاینقدر آه! نگویید خودم میبینممن پر از زمزمهام، زمزمههای رفتنبه من از راه نگویید خودم میبینمشاعر روشندل: موسی عصمتی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین کمالی تاريخ: دوشنبه 22 آبان 1402 ساعت: 15:00

...

آینه از دست باربران افتاد

و چهره ی تو که در آینه جا مانده بود

تکه تکه شد

چشمت را

دختر همسایه برداشت و فرار کرد …

ما

در اثاث کشی تو را از دست دادیم!


برچسب: نویسنده: آبتین کمالی تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1402 ساعت: 13:38

دست در دامن آن زلف معنبر زده امباز بر آتش خود دامن محشر زده امشمع بیدار دلان روشنی از من داردآب حیوان به رخ خضر مکرر زده امبرق عشقم که به بال و پر پرواز بلندقدسیان را سر مقراض به شهپر زده امبسته ام از سخن عشق به خاموشی لبمهر از موم به منقار سمندر زده امنیست یک سرو که پهلو به نهال تو زندبارها در چمن خلد سراسر زده امسر خط راست روی جاده از من داردصفحه دشت جنون را همه مسطر زده امصفحه خرقه ام از بخیه هستی ساده استهمچو سوزن ز گریبان فنا سر زده امگر چه زاهد نیم، آداب وضو می دانمشسته ام دست ز سجاده و ساغر زده امچون صدف کاسه در یوزه به نیسان نبرمبه گره آب رخ خویش چو گوهر زده اممن و اندیشه آزادی از آن حلقه زلف؟رزق پرواز شود بالم اگر پر زده ام!صائب آن بلبل مستم که ز شیرین سخنینمک سوده به داغ دل محشر زده ام ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین کمالی تاريخ: سه شنبه 4 مهر 1402 ساعت: 21:40

.آسمانت فتنه بار است و زمینت فتنه زاردست رعيت تخم غم پاش است و تخم دل فگارای عجب زین تخمکار و وا اسف زآن تخمزارتخم در دل ریخته ، از دیده روید زار زاروه ز تو ای زارع آزرم کارروزگار ، ای روزگاردوستی با دشمنان و دشمنی با دوستانبا بدان خوبی و با خوبان بدی ای قلتبان!چیره سازی بدسگالان را به نیکان هر زمانتا به کی با من رقیبی، این چنین، چون این و آنبا رقیبانم همیشه یار غارروزگار ، ای روزگاراز عدم آورده اند و می برندم در عدمزندگی راه فرار است از رحم در هر قدماندرین ره فتنه است و شور و شر و وهم و غمکاش می دانستمی این نکته را اندر رحمتا که می کردم رحم بر خود هزارروزگار ، ای روزگارچیره و با اقتدار و ثابت و پا در رهیهر قدم در رهگذارت ، زیر پا بینم چهیای که پرتوبخش سیاراتی و مهر و مهیپرده دار آسمان و خیمه ساز شب گهینیست مانندت مداری بر قرارروزگار ، ای روزگارباز را چنگالِ گنجشکان بیازردن چراست؟شیر را برگو : که آهوی حزین خوردن چراست ؟من ندانستم پس از این زندگی، مردن چراست ؟با طراوت بودن و در آخر افسردن چراست ؟ای سبک بن خانه ی بی اعتبارروزگار ، ای روزگاراز چه روی خوبرویان را چنین افروختی؟کز شرارش ، قلب عشاق جهان را ، سوختی؟از چه (عشقی) را ، لب آزاد گفتن دوختی؟وین همه سرّ مگو در خاطرش اندوختی؟روزگار ، ای تلخ کام ناگوارروزگار ، ای روزگار**** ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین کمالی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1402 ساعت: 15:02

صفحه بندی